مجرم

هر صبح که می بینمت آری به جرم عشق

 

در   دادگاه   دلهره

 

محکوم می شوم

 

محکوم به اعدام در صبح روز بعد

 

اما

 

هر ظهر که خسته ام از کارو بار صبح

 

از پشت پنجره می بینمت سپس

 

سرباز جذبه های ماهر چشمان نافذت

 

سوی سلول انفرادی چشم تو می برند

 

من را

 

که محو نگاه تو گشته ام...

 

تا عصر می رسد از خواب می پرم

 

فکر فرار از محبس چشم تو ام ولی

 

حکمم به دادگاه تجدید نظر داده می شود......!!

 

ای داد

 

این حکم آخر است   :    تبعید

 

اینگونه است که شبها به وقت خواب

 

من به جزیره خیال تو تبعید می شوم.......

مگذار

 

مگذار كه عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود !  

مگذار كه حتي آب دادن گلهاي باغچه

به عادت آب دادن گلهاي باغچه تبديل شود !

عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست.

پيوسته نو كردن خواستني ست كه خود ، پيوسته ، خواهان نو شدن

است و دگرگون شدن.

تازگي ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق .  

چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت ، و

عشق همچنان عشق بماند ؟؟؟

 

---------------------------------------------------------

 

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات


و از این غربت تلخ


که به اجبار به پایم بستند


می گریزم از شب


می گریزم از عشق


و تو ای پاک ترین خاطره ها

همه جا در پی تو می گردم...