لحظه ها...
لحظه ها همیشه خواستن که تو رو بگیرن از من ...
چه غریب و ناشناسه جاده ی به تو رسیدن ...
همیشه یه چیزی بوده شوقت رو از دلم ربوده ...
ولی یک تپش دل من از غمت جدا نبوده ...
چقدر ما فاصله داریم چرا اینو نفهمیدم ؟
کاش اون روزا می مردم و یه جور اینو می فهمیدم
دیگه برام نمی مونی تو چشمات اینو می خونم ...
چقدر دلم گرفته باز نمی دونم چی بخونم ...
یه روز چشاتو وا کنی می بینی من تموم شدم ...
می بینی جام چه خالیه با رفته ام پی خودم ...
اگه یه روز و روزگار پیش خودت باز بشینی ...
تموم این روزا رو جلو چشات باز می بینی ...
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 14:51 توسط دیگران
|
سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم .... با سوگند شروع می کنیم ، با امید ادامه می دهیم و آرزو داریم با وصال ختم شود .... سوگند می خوریم به زیبایی عشق پاک که دل از هم نگیریم ، که لحظه ای از یاد یکدیگر غافل نشویم ، که برای هم باشیم و به یاد هم ، که دوست داشتن را از یاد نبرده و با آمدن هر سپیده و شروع هر روز به یاد یکدیگر چشم به جهان بگشاییم .... و در آخر سوگند به عشق که در غم و شادی با هم باشیم و شریک هم ....