شاعر افسانه
نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم
من از دل این غار و تو از قله ی آن قاف از دل به هم افتادیم و به جانانه بگرییم
دودیست در این خانه که کوریم ز دیدن چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم
آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان شمعیم که در گوشه ی کاشانه بگرییم
این شانه پریشان کن کاشانه ی دلهاست یک شب به پریشانی از این شانه بگرییم
من نیز چو تو شاعر افسانه ی خویشم باز آ به هم ای شاعر افسانه بگرییم
پیمان خط جام ، یکی جرعه به ما داد کز دور حریفان دو سه پیمانه بگرییم
برگشتن از این آیین خرابات نه مردیست می مُرده بیا در صف میخانه بگرییم
از جوش و خروش خُم و خمخانه خبر نیست با جوش و خروش خُم و خمخانه بگرییم
با وحشت دیوانه بخندیم ونهانی در فاجعه ی حکمت فرزانه بگرییم
با چشم صدف خیز که با برکت ایام خر مهره ببینیم به دردانه بگرییم
آیین عروسی و چک و چانه زدن نیست بستند همه چشم و چک و چانه بگرییم
بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار جغدی شده شبگیر به ویرانه بگرییم
بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم
بگذار به هذیان تو طفلانه بخندند ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم
سوگند را ساختیم تا سوگند یاد کنیم که عاشق بمانیم .... با سوگند شروع می کنیم ، با امید ادامه می دهیم و آرزو داریم با وصال ختم شود .... سوگند می خوریم به زیبایی عشق پاک که دل از هم نگیریم ، که لحظه ای از یاد یکدیگر غافل نشویم ، که برای هم باشیم و به یاد هم ، که دوست داشتن را از یاد نبرده و با آمدن هر سپیده و شروع هر روز به یاد یکدیگر چشم به جهان بگشاییم .... و در آخر سوگند به عشق که در غم و شادی با هم باشیم و شریک هم ....