آمد از راه و سراغم نگرفت


 رفت اول به رقیبان پرداخت


 اشک من دید و کنارم ننشست


 دل تنگم به نگاهی ننواخت


 دلم از سرزنش عقل شکست


 جانم از وسوسه شرم گداخت


 گله از دوست نکردم هرگز


 شادم از اینکه مرا دید و شناخت